او زنده است
سلام دوستان خوبم.
چون دوستان عزیزمون باز گفتند دوران امتحانهاست- لطفا یک کمی صبر کن تا ما هم در رای گیری بیایم- من هم یک کمی صبر کردم تا همه بیایند. ممنون که شما هم صبر کردید. در این سری از مسابقات- فقط می خواستم برای نفر اول جایزه بفرستم اما تصمیم گرفتم برای نفر اول جایزه ویژه و برای چند نفر اول جوایز خاص و برای شرکت کنندگان عزیزم یادگاری ارسال کنم.
به هر حال- از شما دوستان خوبم که در مسابقات آوای عشق شرکت کردید- ممنونم. طبق رای دوستان برخی از نوشته های مناسبتر یا متناسبتر بودند. من نتایج مسابقه را بر اساس رای دوستان در زیر آورده ام. از افرادی که در زیر اسمشان آمده - تقاضا مندم ایمیلشان را برای من بفرستند.
و اما نتایج مسابقه:
نفر اول - شماره ۱ : آقا رضا آسمانی عزیز (۱۱ رای)
نفر دوم- شماره ۸ : آقا / خانم یاز عزیز (۷ رای)
نفرات سوم :
شماره ۴: خانم قصه گو عزیز (۵ رای)
شماره ۷: خانم زهرا عزیز (۵ رای)
از (سارا- گل یخ - عرفان- سمیرا - هانیه - شیرین و فرهاد- مروارید عرفان - دیانا- علی - سحر- سینا و نیما) عزیز برای شرکت در مسابقه و نوشته های با ارزش شان تشکر و قدردانی می کنم. ازشان در خواست می کنم که ایمیلشان را برای من بفرستند تا برای این دوستان هم یادگاری بفرستم. همچنین از سایر دوستانی که رای دادند یا دیر در مسابقه ما شرکت کردند تشکر می کنم.
«اگر ایمیلتان را قبلا برایم نفرستادید- لطفا تا ۳ روز دیگر بفرستید. چند روز دیگر برای آنهایی که ایمیلشان را دارم- ایمیلی ارسال خواهم کرد.»
دوستان برای آوا دعا کنید. شاید یک مدتی مسابقه نگذارم و حتی مدتی به روز نشوم. اما بدانید به یاد شما هستم. خیلی هاتون را خیلی دوست دارم و خیلی خوشحالم با هم دوست بودیم و هستیم. یک روز دوباره بر می گردم.
امروز یک قرار ملاقات عجیب دارم.
زیر باران...
امروز با خدا قرار دارم. می خواهم با خدا حرف بزنم. می خواهم کمکم کند تا زندگی و خودم را پیدا کنم. در این قرار ملاقات- اشکاهایم مثل باران خواهد بارید. می خواهم وقتی حرف می زنم زیبا ترین لباسم را پوشیده باشم. عطر یاسم را زده باشم. می خواهم اتاقم بوی باران بدهد. می خواهم با خدای زنده و حاضر حرف بزنم. یقین دارم جوابم را می دهی. خدای زنده ای که تو هستی. می بنی. می شنوی و جواب می دهی. امروز با خدا قرار داریم...
خدایا دوستت دارم. می شنوی؟ می دانم که شنیدی و می دانم که دوستمان داری.
دوستان خوبم. سرفراز- موفق - پویا- عاشق و پیروز باشید.
فعلا خداحافظ ![]()
در باران رفت...

نوشته شده توسط آوا در سه شنبه یازدهم تیر 1387 ساعت موضوع | لینک ثابت
به نام تو ای آرام دلم... انتهای وجودم...

س ل ا م - د و س ت ا ی - خ و ب م
سلام دوستان خوبم. امیدوارم خوب خوب باشید. راستش مدتهاست که گلهايي را به کسی تقديم می کنم، اما نمی دانم چه زمانی دوباره او را خواهم ديد. چون که ديدن او، ممنوع شده است، حتی شنيدن صدايش هم ممنوعه. حتی نبايد به او فکر کنيم... هر چی که به او ربط دارد، ممنوع است. خيلي دلم برايش تنگ شده، اما مطمئنم که اگر خدا بخواهد، روزی تمام مسائل حل می شود. و دوباره او را می بينيم. من در تمام اين پستها، تمام گلهای وبلاگم را به او تقديم می کردم. فکر می کنيد به او رسيده است؟
س ل ا م . وقتی دير می کنم، می خواهم ببينم: اگر آوا ديگر نياد، کسی هست بگويد: آوا هستی يا نه... کجايي؟
شما دوستاي خوبم که گفتيد: آوا کجايي؟ چرا ازت خبری نيست؟ چقدر منو خوشحال کرديد. ازتون ممنونم.
مدتی بود که غمگين شده بودم. از داستان گل رز و گل ياس معلوم بود. اما حالا شکر خدا خوبم. معلوم نيست که چه کسی برنده اين سری از مسابقات بشود. من در مسابقه دوم (= ترک يک عادت بد و جايگزيني آن به يک عادت خوب) شرکت کردم و تا حد زيادی برنده بودم. منظورم اينه که تا حدی از غفلت و فراموشی ام نسبت به خداوند درآمدم، اما نه کامل! می دانيد من خيلي خدا را نمی شناسم که چه کسی است. فقط می دانم که خيلي خوب است. خيلي مهربون است. بجز اين، خيلي ها را ديدم که وقتی عاشق خدا شدند، حاضر شدند، بخاطر اون از همه چيزشان بگذرند. از موقعيت هاشون، از فرزند 6 ماهه شان، از همسر زيباشون، حاضر شدند در آتيش بروند، حاضر شدند سرشان را بدهند، حاضر شدند تمام زندگی و بود و نبودشان را بدهند. حاضر شدند به خاطر اينکه خدمتگزار خدا بودند، می خواستند مردم را به حضور خدای زنده ببرند، در مورد اون حرف می زدند، تسليم خدا بودند؛ از طرف مخالفانشان بدنام و بی آبرو بشوند؛ زندان بروند؛ حتی شهيد بشوند. شايد هم اگر آزادی ظاهری بود، با قيدها و محدوديتهايي بود. مثلاً تغيير زندان انفرادی چندين ماهه به زندان خانگی!!!!
من نمی دانم که خدا چه کسی است که عاشقانش اين طوری عاشقش شدند. [و گفتند: الهی، همه چيزم را بگيرند، باز هم، من از تو جدا نمی شوم. حتی اگر هزار بار بدنام و بی آبرو بشوم.]
خدايا می دانم اگر به بنده ای چيزي بخشيدي، به ديگران هم می بخشی. خدايا می دانم که بخشندگی ات بی نهايت است. می دانم که عاشقی! و عاشقِ عاشقانت هستی. خدايا به ما هم عشق بی نهايت به خودت را بده.
و اما مسابقه اين دفعه
دوستان خوبم، منتظر رای های شما هستم:
شماره 1- آقا رضا آسمون نداره
وبلاگ http://abie-aseman.blogfa.com /
متن:
بال هایت را کجا گذاشته ای؟ برای پرواز چرا در نگاهت شوقی نیست؟
آبی آسمان تنها با تو آبی خواهد بود پس چرا در آغوش نیلی رنگ بی کرانش آرام آرام سبک نمی شوی؟
طوفان وحشی روزگار بال هایت را بی رحمانه شکست "ترس تو از نسیم مهربان بهر چه بود؟
آسمان برای لمس بال های زخم خورده ات لحظه شماری میکند پس خاک را با تو چه پیوندیست که این گونه در بسترش آرمیده ای؟
بال هایت را کجا گذاشته ای؟ شاید این آسمان برای پرواز تو حقیر است ؟
پس کدامین آسمان نگون بخت به تماشای عشق بازی تو با پرستوهای مهاجر خواهد نشست؟
موفق و شاد زی
شماره 2- خانم سارا
وبلاگ http://voroojak63.persianblog.ir /
متن:
مسابقه اول : بال هایت را کجا گذاشته ای ؟ او با دو بال و دو پا آفریده شد ولی آسمان را هرگز ندید که به پرواز فکر کند . حال دیگر بالی ندارد.
مسابقه دوم: درونگرایی و سکوت و غفلت که انشاءالله از روز 5 شنبه ترک خواهم کرد و آدمی بشاش می شوم
شعر:
سرخوشم سرخوش از این شور که در سر دارم
گویی از عشق دوتا بال به پیکر دارم
عشق رویای رسیدن به تن توست که من
سر نمی خواهم از این خواب گران بردارم
شماره 3- (آقا/ خانم ) گل يخ
وبلاگ http://www.amirearab.persianblog.ir /
متن:
من بالهایم را جا نگذاشتم .... بلکه برای رسیدن به بالاترین عشق هستی با تمام زندگی خود آن را معامله کردم. خدایا معامله ی خوبی بود یا نه ؟؟
مسابقه دو: یکی از اخلاقهای بارز من مهربانی هست که همه به اون اقرار دارند
توی دنیای مجازی هم فکر می کردم می تونم مثل دنیای واقعی مهربان باشم و ... ولی بعد از مدت کوتاهی متوجه شدم توی این دنیا گرگ بیشتر پیدا میشه
برای همین تصمیم گرفتم اینجا دیگه باکسی زیادی مهربانی نکنم و عادی برخورد کنم
هرچند هنوز کاملا موفق نشدم و لی دارم سعی خودم رو می کنم
شماره 4- (آقا/ خانم ) قصه گو
وبلاگ http://www.ghesehaayekhoda.persianblog.ir
متن:
بالهایم را کجا جا گذاشتم؟
بالهایم را پیش معبودم گذاشتم
او که بخشنده و مهربان است
او که زنده و حاضر است
او که نزدیک و دوست داشتنی است
او که آرام قلب است
او که امانت دار قلبهای پاک است
بالهایم را جا گذاشتم تا به زمین خاکی بیایم
بالهایم را در ازای تجربه های زمینی به امانت گذاشتم
ولی میدانم روزی باز می گردم و بالهایم را پس می گیرم
و به آن هنگام است که دوباره پرواز به سوی آسمانهای بی کران را شروع خواهم کرد
آری باز میگردم چون به او قول داده ام که گول زیبایی های دنیای زمینی را نخورم
به او قول داده ام که به همنوعانم خدمت کنم و مهربان باشم و مثل او پاک باشم
خدايا ! بارالها! ديگر نمي خواهم در زمين خاكيت پا بگذارم.
ديگر نمي خواهم در اين عرصه گام بردارم. مي خواهم پرواز كنم. آري ، پرواز
پرواز در آسمان ، پروازي به سوي تو، تا ملكوت
شماره 5- آقا عرفان
وبلاگ http://www.1000beyza.persianblog.ir /
متن: ((بالهایم را به فرشته ها قرض دادم و آنها که بالشان را خود خواهی اشرف مخلوقات سوزانده !!))
شماره 6- خانم سميرا
وبلاگ : ندارد
متن:
در فراسوهای آسمانها پر شکوه , پرواز را سر دادی.
با مقصدی, هدفی و مهربانی ای...
مقصدی که پایان دنیا را می مانست.
و هدفی که نهایت خوبی ها را در دل داشت.
و مهربانی ای که سنگ دل ترین ها را به زانو در می آورد.
و شکوهی ... تو پرشکوه بال گشودی و من,
نه دیگر پرندگان نغمه خوان
نه رودهای روان
نه کوههای استوار
و نه آبی عمیق آسمان
که در آن لحظه شکوه پرواز تو را بندگی کردم.
هرکجا ضعفی بود, مشکلی, یا بن بستی
بالی برای پرواز بخشیدی. بالی پس از دیگری. و من همچنان غرق در بخشش تو. اما در آخر راه ...
پرستوی من, لبهایت را امر به خندیدن می کنی اما چشمانت سرپیچی ات می کنند. آخر مرا و تنها مرا بگو!
بالهایت را کجا گذاشتی؟
مسابقه 2:
من کم صبرم. کم طاقت. و تا آخر این هفته سعی در بالا بردن قدرت تحملم خواهم کرد.
شماره 7- خانم زهرا
وبلاگ http://domeel.blogfa.com /
متن: من بالهايم را گم كردم و از خدا ميخوام تا كمكم كنه تا بال هامو پيدا كنم
خدايا كمكم ميكني بالهامو پيدا كنم؟ ميخوام اونارو پيدا كنم و وقتي پيدا كردم ميدونم هموني هستم كه تو ميخوايي و اونوقت ميخوام فقط با همون بالها بيام پيشت و به سمتت پرواز كنم دوست دارم خدا جونم و ميدونم كه منو تنها نميذاري و كمكم ميكني تا بالهامو پيدا كنم
شماره 8- (آقا/ خانم ) یاز
وبلاگ http://yazeleily.blogfa.com /
متن: خدای مهربان برای پرندگان دو بال وبرای انسان بیشمار بال قرار داد همانگونه که خود
بی نهایت است اما انسان هر بار که خطایی از او سر میزند یکی از بالهایش میشکند
یا یک پر از بال او می ریزد حال حساب کنید در روز چند پر از بالهای ما می ریزد
وما را زمین گیر می کند پس مواظب بالهای خود باشیم
شماره 9- خانم هانیه
وبلاگ http://hani65.persianblog.ir /
متن: بالهایت را کجا گذاشتی؟؟؟ بی تردید تو فرشته ی معصوم من بودی.بگو عشق او چقدر بیشتر ارزش داشت؟ بگو..من هنوز هم میگویم تو فرشته بودی...شاید چندین هرزه آنگونه بالهایت را شکستند....تو هنوز هم فرشته ی تنهایی هایم هستی...بگو بالهایت را کجا گذاشتی؟
شماره 10 - (آقا/ خانم ) شيرين و فرهاد
وبلاگ http://www.simonaalex.blogfa.com /
متن: بالهایت را کجا گذاشتی تا به پرواز در آیی تا آسمان تا بیکران و سکوت را بشکنی و
دریا را نظاره کنی سکوت را بشکن و یاد کن چشمان بی نور اطلسی را در روشنایی
پاییز . سکوت را بشکن و قنوت را زمزمه کن در هوای بارانی عشق و بخوان آیه نور را
در کوچه های تاریک غم . ای نسیم زندگیم و ای سبزترین رویای باغ خیالم سکوت
رابشکن .محبتت را می ستایم و به عشقت سجود می کنم و دوستت دارم
تا آخرین نفس
شماره 11- (آقا/ خانم ) مروارید عرفان
وبلاگ http://sadafe-darya.blogfa.com /
متن: من ملک بودم و فردوس برین جایم بود / آدم آورد درین دیر خراب آبادم .
اما پاسخ مسابقه تو دوست عزیز : زمانی که از نردبان غرور و خود پسندی بالا میرفتم و تصور میکردم با بالهایم میتوانم باز هم بالاتر بروم و پرواز کنم . بالهایم شکست و فرو ریخت .
شماره 12- (آقا/ خانم ) ديانا
وبلاگ : http://dhyana.blogfa.com/
متن: من بال دارم...
انوقت... بالهایم را کجا گذاشته ام؟
شماره 13- آقا علی
وبلاگ : http://alinadre.blogfa.com/
متن:
سلام
روزی که مرا از بهشت خود اخراج کردی بالهای مرا قیچی کردی گفتی برو بالهای من پیش تو موند...خدایا دوستت دارم.
تک تک کاشی های حوض به یمن فقدان بالهای نازت آب خود را نثار خورشید سوزان کردند و در این فقدان با تو همدردند...بگو بالهایت را کجا گذاشتی به کدامین کوی باید سراغ بالهای زیبایت را بگیرم ...من هنوز منتظرم ...
راز دل با تو چه گویم که تو خود راز دلی
دانه و لانه و بال و پر و پرواز دلی
بالهایت را کجا گذاشته ای که مرا نمیپوئی. بالهایت را به شوق چه پروازی رها کردی.
بالهایم را دگر بی تو توانی به این راه نیست. مرا از این بلندا به زمین کشیدی تا دوری این راه را دو صد چندان در نظرم سخت کنی.
اگر من این جا لنگ لنگان به سوی تو از پس این کوه های بلند انتظار و صبر میآیم.
برای این است که دل به تو دادم برای این است که بالهایم را به تو بسته ام.
بالهایت را کجا گذاشته ای که مرا اینگونه زجر کشان . بر زمین گرم میکشی.
پرواز کن ای بال من پرواز کن. مرا به آسمان ببر که تو را میجویم.
خب دوستان خوبم اينم از مسابقه اين سری. لطفا سه تا رای بدهيد. اين بار فقط يک برنده داريم. منتظر نظرات شما هستم تا با هم برنده اول را معلوم کنيم. با تشکر.
« ... » عزيزم، می دانم که چقدر گل ها را دوست داريد.
تمام اين گلهای زيبا تقديم به شما...

نوشته شده توسط آوا در سه شنبه چهارم تیر 1387 ساعت موضوع | لینک ثابت
به نامِ نامِ پاک تو وقتی به تو سلام کنم، کاشکی منو نگاه کنی. کاشکی منو صدا کنی، کاشکی به من سلام کنی. اگر به من نگاه کنی، اگر منو صدا کنی، همه خودم فدا کنم. اگر به من نگاه کنی، اگر به من نگاه کنی... سلام دوستهای خوبم. خواننده های محترم وبلاگ آوای عشق. می دانيد، جواب سلام واجبه. پس... اگر ما به خدای خوبمون سلام بکنيم، خدای بی نهايت مهربون هم، به سلام ما پاسخ می دهد. حالا تصور کنيد اگر هر روز صبح وقتی از خواب بيدار شديد، به خدای مهربون سلام بکنيد و صبح بخير بگوييد ... چی می شود !!! خب، خدا مهربونمون هم به ما سلام می کند... (اما يادتون نرود فوری تا سلام کرديد، بگوييد: خدا جون! جواب سلام واجبه ها!!) خب، دوستهای خوبم امروز چطوريد؟ همه چی رو به راهه؟ خوبيد؟ خوش می گذرد؟ امیدوارم خوب بخنديدد. خوب بنويسيد. خوب رفتار کنيد و خوب آدمی باشيد. اول بگم که علاقمندان به شرکت در مسابقه دوم لطفا به سوالات پست قبلی مراجعه کنند و بصورت کامنت يا ايميل پاسخها را ارسال فرمايند. چون در مسابقه اول بعضی ها برايم نوشتند که چرا زود مسابقه را تمام کردي، ما نرسيديم شرکت کنيم و... مسابقه شماره دو را دو هفته تمديد کردیم که هر کس می خواهد شرکت کند. بنابراين شرکت کنندگان تا آخر خرداد فرصت دارند که در مسابقه شرکت کنند. از اوایل تير رای گيري شروع می شود. حدود يک هفته بعد نتايج مسابقه را اعلام می کنيم.

و اما داستان امروز...
حتما همه شما گل ياس خوشبو را خوب می شناسيد. اين گل يک راز در دلش دارد. من تصميم گرفتم امروز راز گل ياس را برايتان تعريف کنم.
يک باغ بود پر از گل های زيبا و خوشبو. گل های رُز، بنفشه، شببو، مريم و ... گل ياس هم يکي از گلهای اون باغ بود. باغ يک صاحب داشت. يک باغبان مهربون که خيلي گلهايش را دوست داشت. با شروع زمستان، باغبان با خودش فکر کرد که چون گل ياس خيلي حساس است، حتما در سرمای زمستان خشک می شود. پس تصميم گرفت که گل ياس را از باغ به باغچه سرپوشيده ای ببرد که در سرما خشک نشود.
گل ياس در باغچه سرپوشيده، خيلي احساس تنهايي می کرد. صبح تا شب با خودش غر می زد. می گفت آخر چرا بايد دور از باغ زيبا زندگی کنم؟ می گفت دلم برای گلهای ديگرخيلي تنگ شده...
يک روز باغبان مهربون که صدای ناله های گل ياس را می شنيد، تصميم گرفت گل رز سفيد را به پيش ياس بفرستد تا ديگر او تنها نباشد. آخر رز سفيد خيلي گل مهربانی بود. همه گلهای باغچه دوستش داشتند. باغبان هم خيلي دوستش داشت. اون می دانست که رز سفيد حتما حاضر می شود يک مدتی از باغ دور باشد و کنار ياس سفيد زندگی کند. وقتی باغبان تصميمش را به رز سفيد گفت، رز سفيد خيلي تو دلش گريه کرد اما جلوی باغبان به روی خودش نياورد. آروم با نگاه معصومش به باغبان نگاه کرد و گفت: باشد. من پيش گل ياس می روم و ديگر نمی گذارم که تنها باشد. وقتی گل رز را کنار ياس سفيد گذاشتند، عطرش فضای باغچه را پر کرد. گل ياس خوشبو برای لحظاتی به ياد باغ قديمي افتاد. پس شور و حال عجيبی در دلش دوباره زنده شد. بعد از اون روز، اون دو تا با هم دوستهای خيلي خوبی شدند. يک جورايي همديگرو خيلي دوست داشتند. گل رز با تمام محبت اش به گل ياس عشق می ورزيد. اون همش به گل ياس خوبی می کرد. اما اين باعث شد که گل ياس کم کم به خودش مغرور بشود. حتی به گل رز بی محلی کند. رز سفيد دائم از رفتارهای ياس ناراحت می شد اما هرگز نمی خواست اون را تنها بگذارد. گل رز دائما سکوت می کرد. با خودش می گفت اون دوست خوب من است. اما دائما در دلش غصه می خورد و هر روز بيشتر آب می شد. پس گلهايش دائم می ريختند و پَر پَر و پَر پَر می شدند. تا اينکه يک روز رز سفيد کاملا خشک شد و مُرد...
وقتی رز سفيد برای هميشه از پيش گل ياس رفت، گل ياس دوباره خيلي تنها شد. بعد توی تنهاييش به اشتباهی که کرده بود پی برد. بعد از اون روز، گل ياس چيزي توی قلبش می شکنه و آب می شود. گل ياس از ناراحتی دوستش رنگش سفيد می شه و به اين شکلی که حالا هست در مياد. ولی بوی خوشی هميشه همراهشه. رازش را هيچکس نمی داند اما من به شما می گويم. اين بو، عطر خوش ياس، عشق پاک گل ياس به گل رز سفيده پاک و معصومه. محبتی که هرگز در دل ياس نمی ميره. حتی وقتی از شاخه چيده بشود، بويش باز همه جا را پُر می کند. گل رز سفيد هميشه دوست داشتنی ترين دوست ياس سفيد است حتی اگر مرده باشد. آخر محبت تنها چيزي است که توی اين دنيا باقی می ماند...
دوستهای خوبم، اميدوارم از اين داستان خوشتان آمده باشد. وقتی اين داستان را می نوشتم به اين فکر می کردم که چيزهايي در زندگی ام هست که قدرشان را نمی دانم ولی اگر از من بگيرنشون تازه می فهمم که چقدر دوستشان داشته ام. شما چطور؟ منتظر نظراتتان هستم...
خداي آفريننده گل های ياس و رز سفيد؛ اين گلهای خوشبو- پاک و زيبا، بوی آسمان، بوی محبت، بوی شما را می دهند... امروز می خواهم سبدی مزين از اين گلهای آسمانی به مولاي آسمانی ام تقديم کنم. می دانم که شما چقدر دوستشان داريد. ...
« ... » عزيزم، مولای من، اين سبد گل ياس و رز سفيد، تقديم به شما:

نوشته شده توسط آوا در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 ساعت موضوع | لینک ثابت
« الهی دلم در پرده است و نفسم معيوب و عقلم مغلوب است و هوای نفس بر من چيره است و طاعتم اندک و گناهانم بسيار است و زبانم به گناهان اقرار دارد پس چاره ام چيست ای پرده پوش عيبها و ای دانای ناديدنيها و ای برطرف کننده اندوهها بيامرز همه گناهانم را به حرمت محمد و آل محمد ای آمرزش پيشه، ای بسيار آمرزنده، ای بسيار آمرزنده، به رحمتت ای مهربانترين مهربانان»
خانم عزیز، آقای خوب، سلام.
آقای صبور، خانم منظم- سلام.
خانم مهربام، آقای کوشا سلام...
اين يک مسابقه جديد است...
قبل از هر چيز از خانمها و آقايان عزيز (علی، راهب، يارخوش، قصه گو، داود مقدم، ئاوالان، نيما، استاتيرا، مريم، توحيد، سحر، تسليم، مرتضی مهرگان، شيرين و فرهاد، سارا، آسمان، طلبه ای از نسل سوم، رضا آسمون نداره، عرفان، گل يخ، مريم، محقق) که در مسابقه قبل ما شرکت کردند و همچنين از دوستان عزيزمان که نظرات و راأی شان را دادند (ولی چون تعدادشان خيلي زياد بود، نتوانستم اسم همگی شان را بنويسم)، صميمانه تشکر و قدردانی می کنم.
دوستان خوبم، ابتدا نتايج نظرات شما را اعلام می کنم و در مورد جوايز برندگان سری پيش خواهم نوشت و سپس مسابقه جديدي را مطرح خواهم نمود.
(نفر اول)
شماره4- (خانم/آقای) قصه گو [رای دهندگان: (آقايان/خانمها) مرتضی مهرگان، سارا، قصه گو، استاتيرا، ترانه آسمانی، رام خدا، روشنک]- نتيجه ۷
(نفر دوم)
شماره 11- خانم سحر (نازنازی) [رای دهندگان: (خانمها/آقايان) هانيه، سحر، رضا آسمون نداره، استاتيرا]- : 4
نفرات سوم :
شماره 18: آقا رضا آسمون نداره [رای: (خانمها/آقايان) عاطفه ، ترانه آسمانی ، مرتضی] : 3
شماره 12: (خانم/آقای) تسليم [رای: (آقايان/خانمها) مهدی ، قصه گو و رام خدا] : 3
شماره ۸: خانم استاتيرا [رای: سارا ، (خانمها/آقايان) استاتيرا ، محیا] : 3
شماره 19: آقا عرفان [رای: (آقايان/خانمها) قصه گو ، محیا - مرتضی] : 3
شماره 1: آقا علی [رای: (خانمها/آقايان) سحر ، رضا آسمون نداره ، مرضيه]: 3
نفرات چهارم:
شماره 3- (آقا/خانم) يارخوش [رای: (آقايان/خانمها) يارخوش - رضا آسمون نداره] : 2
شماره 15-خانم سارا [رای : (خانمها/ آقايان) سارا - مرواريد عرفان ] :2